به خود هر دم دلم گويد چرا بيهوده محزوني
چرا ترسان و حيراني چرا عاشق تو مي باشي
هر باره كه مي پرسم ز خود چاره
جوابي را نمي يابم
فقط گويم كه او را دوست مي دارم
   
كاش مي دونستي كه چقدر دوستت دارم
ولي پا روي قلب من گذاشتي
كاش هيچ وقت دوباره نمي ديدمت
نمي دونم چرا با من چنين كردي
   
روزهايي كه بي تو مي گذرد
گرچه با ياد توست ثانيه هاش
آرزو باز مي كشد فرياد
در كنار تو مي گذشت اي كاش........
   
دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد تو به ناز خود فزودي
من از اين كشم ندامت كه تو را نيازمودم
تو چرا زمن گريزي كه وفايم آزمودي
   
|