|
خدا وندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشيمان می شدی از قصه خلقت از انجا بودنت
از اينجا بودنت
خداوندا
اگر روزی از عرشت به زير ايی
لباس فقر پوشی
اگر روزی غرورت را برای لقمه ای به زير پای نا مردان فروريزی
زمين و اسمان را کفر گويی
خدا وندا
اگر با مردم در اميزی . شتابان در پی روزی
زپيشانی عرق ريزی
شبی ازرده و خسته
گهی دست و زبان بسته
زمين اسمان را کفر می گويی
خدا وندا
اگر در ظهر تابستان. کنر سايه بی پايان
تن خود را به سوی خواب و
و قدری ان طرف ترعمارتهای مرمرين بينی
واعصا بت برای سکه ای اين سو ان سو
در روان باشد
شايد هر رهگذر از درونت با خبر باشد
زمين و اسمان را کفر می گويی
خداوندا
اگر بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی
پشيمان می شدی از قصه خلقت
از اين جا بودنت
از انجا بودنت
راستی نمی گويی الهی العوف
کارو
|