|
 مرا بشکن مرا بشکن کنون کز من به جز مشت پری بر آشیان مانده و آهی زیر سقف آسمان مانده بیا آتش بزن این آشیان این بال و پرها را رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانم که در چشمان زیبایت من نقش غم و دردت نمی خوانم
تو را راندم ولی آن لحضه گوئی آسمان میمرد جهان تاریک می شد کهکشان میمرد
درون سینه ام دل ناله میزد بازکن از پای زنجیرم به دامانت بیاویزم
به او با اشک خون گویم در این دنیا بمان بی من برای دیگری سرکن نوای عشق و مستی را بخوان در گوش جان دیگری آواز هستی را
تو ای تنها امید من بی من از آن لحضه های عشق بی فرجام بگذر مرا یکدم بیاد آور
|