تبليغاتX
عروسک تو


عروسک تو

Yahoo
آرشيو
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لينك باكس M-S
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
اي مسافر
اي جداناشدني
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به كام دل ببينمت
بگذار از اشك سرخ
گذرگاهت را چراغان كنم
آه كه نمي داني
سفرت روح مرا به دو نيم مي كند
و شگفتا كه زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد
. بگذار بدرقه كنم
واپسين لبخندت را
و آخرين نگاه فريبنده ات را
مسافر من
آنگاه كه مي روي
كمي هم واپس نگر باش
با من سخني بگو
مگذار يكباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمي تابم
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشايعت كننده نبودي
تا بداني وداع چه صعب است
وداع توفان مي آفريند
اگر فرياد رعد را در توفان نمي شنوي
باران هنگام طوفان را كه ميبيني
 آري باران اشك بي طاقتم را كه مي نگري
من چه كنم
تو پرواز ميكني و من پايم به زمين بسته است
اي پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمي داني
كه بي تو به جاي خون
اشك در رگهايم جاريست
از خود تهي شده ام
نمي دانم تا بازگردي
مرا خواهي ديد

نويسنده: مریم و علی مورخ: دوشنبه بیستم شهریور 1385 در ساعت: 10:35
|+|
 
 
 
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم

 تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی

 نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

 گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

 غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود

 ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

 دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی

 برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی


نويسنده: مریم و علی مورخ: دوشنبه بیستم شهریور 1385 در ساعت: 10:32
|+|

 

خدا وندا

اگر روزی بشر گردی 

زحال بندگانت با خبر گردی

پشيمان می شدی از قصه خلقت از انجا بودنت

از اينجا بودنت

خداوندا

اگر روزی از عرشت به زير ايی

لباس فقر پوشی

اگر روزی غرورت را برای لقمه ای به زير پای نا مردان فروريزی

زمين و اسمان را کفر گويی

خدا وندا

اگر با مردم در اميزی . شتابان در پی روزی

زپيشانی عرق ريزی

شبی ازرده و خسته

گهی دست و زبان بسته

زمين اسمان را کفر می گويی

خدا وندا

اگر در ظهر تابستان. کنر سايه بی پايان

تن خود را به سوی خواب و

و قدری ان طرف ترعمارتهای مرمرين بينی

واعصا بت برای سکه ای اين سو ان سو

در روان باشد

شايد هر رهگذر از درونت با خبر باشد

زمين و اسمان را کفر می گويی

خداوندا

اگر بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی

پشيمان می شدی از قصه خلقت

از اين جا بودنت

از انجا بودنت

راستی نمی گويی الهی العوف

کاروکارو 


نويسنده: مریم و علی مورخ: چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 در ساعت: 12:30
|+|
 

می توان همچون عروسک هایه کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیایه خود را دید

می توان در جعبه ماهوت,با تنی انباشته از کاه

سالها در لابه لایه توروپولک خفت

می توان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریادکرد و گفت

اه من بسیار خوش بختم


نويسنده: مریم و علی مورخ: چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 در ساعت: 12:23
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie