
قصه ی دلتنگی من شد حکایت گوش کن
قصه ی خاموشی من شد روایت گوش کن
قصه گوی خود شدم راوی ندارم بهر خود
خود حکایت می کنم این قصه را پس گوش کن
روزگاری بود... این دنیا برایم عشق و حال
سر به سر زیبایی و لطف و صفا و مهرو یار
شب برایم به چه زیبا بود همراه و رفیق
چون تمام دل خوشی ها بهر من همراه و نیک
پیری آمد گفت با من... تا توانی شاد باش
چون دگر فردا نباشد از برایت عشق و حال
عشق و حال من همه امروز تنهایی و غم
غصه و ماتم شده همراه و دلتنگی و غم
حال اگر آمد سراغم پیر دنیا دیده باز
گویمش لطفی نما... گو راز تنهایی تو باز
بخت و اقبالم سبب شد تا دوباره دیدمش
خواستم با من بگوید راز تنهایی و غم
گفت با من لطف این دنیا سراسر درد و رنج
گفت یاد آور کویری را و یک دنیا عطش
کار دنیا بی شباهت نیست با عشق و عطش
هر زمانی کام تو..... آب گوارایی چشید
دان همه وهم و خیال است و سرابی بیش نیست
پس دگر دنبال همراه و رفیق ره مباش
کار دنیا را به اهل وادی فانی سپار
این بگفت و مثل رودی جاری و پیوسته رفت
حال من ماندم در این دنیای فانی بی سبب
به قولی هم : بشین بر لب جوی و گذر عمر ببین که چه سان می گذرد کند ولی نیک ببین
چه سرابی زیباست چو کویری بی آب و من یک رهگذرهمین