تبليغاتX
عروسک تو


عروسک تو

Yahoo
آرشيو
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لينك باكس M-S
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
امید

زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟

عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من

 مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من

 

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی

خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟
ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو
ماه میگه؟ تو بگو عشق یعنی چی؟
آسمون میگه : انتظار دیدن تو

ستاره به چشم کوچک می نماید , اما این گناه چشم است نه کوچکی

ستاره , درستهایی که کمک میرسانند , مقدس تر از لبهایی هستند که

 دعا می کنند

   دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم


نويسنده: مریم و علی مورخ: یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 در ساعت: 23:6
|+|
با همه وجود دوستت دارم
 
میشه نوشت  و از عشــــــــــــــــــق
 
ننوشـــــــــــــــــــــــــــــــــت ؟ ؟ ؟ ؟
   دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

نويسنده: مریم و علی مورخ: یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 در ساعت: 23:3
|+|

نويسنده: مریم و علی مورخ: یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 در ساعت: 0:4
|+|
مال منی

با همون نگاه اول تو چشات...خونه کرده عشق تو توی دلم

اگه تو بخوای دلم رو بشکنی..دل من ميشه مثه خونه ی غم

توی رنگ مشکی چشمای تو..يه چيزی حرف جدايی می زنه

يه دفه دوست دارم از لب تو..می تونه شيشه ی غم رو بشکنه

ازتو میخوام که بشی همدم من...دل تو ساز مخالف می زنه

آخه تا کی بسوزم به پای تو؟ ... مگه جنس قلب تو از آهنه؟

همه ی ترانه های دفترم  ...  پرن از خواهش و التماس من

به دلم ترحمی کن عزيزم ........  با نگاهت دلمو آتيش نزن

                     تا نگی مال منی ديگه ترانه نمی گم

                     ميدونی که عشق تو تنها بهونه ی منه

                    به خدا اگه که قلبت با دلم يکی نشه

                   مياد و می رسه اون روزی که قلبم نزنه

دوست دارم خیلی زیاد


نويسنده: مریم و علی مورخ: شنبه بیستم آبان 1385 در ساعت: 23:54
|+|
منو فراموش نکن

او می فهمید..... نیازی به تفسیر نبود.... نه حتی نیازی به کلامی..... او مرا می فهمید... صدایش کردم و کافی بود.... چشمهایش را بست.... می دانستم که می اندیشد.... و من او را دیدم... آن شب... میان ابرها... خودش بود... من... او را .... دیدم... دستم را دراز کردم... و او دست مرا گرفت..... از میان اشکهایم او را دیدم ....
و دریافتم که چه دور بودم... و او چه نزدیک بود


نويسنده: مریم و علی مورخ: دوشنبه پانزدهم آبان 1385 در ساعت: 0:49
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie