|
براي آخرين بار صليب گردنبندي را به او هديه کردم گفت: براي چيست؟ من که تو را دوست ندارم گفتم:مگر نه اين است که صليب را بالاي قبر مردگان مي گذارند تو نيز اين را بالاي قلب خود بگذار زيرا قلب تو گورستان عشق من است
از امتداد صبح با من بگو
از آن زمان که نور متولد مي شود
وعشق اوج مي گيرد
….و زماني که قلب آسمان مي شکافد
از جزر و مدهاي مکرر تبسم
از صبح و از تولد دوباره ي يک عشق
صفحه ي آخر زندگي مرا ورق مي زنيد ! در حالي که شما نمي دانيد با اتمام خاطراتم مرا تنها به سوي راه غم رها کرده ايد!! در اين پايان پاييز دلگير من ديگر هيچ گاه سرديش را حس نمي کنم آري مي دانم که حتي ز خود سوال نمي کنيد که چرا پايان را به سوي تاريکي تمام کردم!! شک مي کنم ز خويش که آيا خداوندا تو مرا از قطره اي آب خلق کردي؟!
يا تنها مرا به دياري آوردي که در آن راهي جز سياهي وجود ندارد نمي بينيد آري
نمي خواهيد ببينيد که چرا تاريخ زمانتان را فراموش کرده ايد!!
در حالي که شما دليل خستگي ز دنيا و ز عشق را نمي دانيد!!
|